تبليغاتX
!سهم من ازبوسه باد،چی بگم ای داد و بیداد
!...ویرانگر دلهای ما...خانه ات آباد


www.irLearn.com

... ...

  RSS  

قلب سرد و نمور

درباره خودم كه بازهم به تو ختم

شد...

فواد راست ميگه:

ديگه از تو گفتن بسه...

ديگه از تو گفتن بسه...

بذار يه كمي هم به خودم برسم، بذار يه كمي هم به خودم سر بزنم...

بذار ببينم ته قلبم چي مونده كه از اون واسه بچه ها بنويسم تا بخونن و خسته نشن و لذت ببرن...

بذار ببينم غير از تو چي برام مونده، اصلا تو چي برام باقي گذاشتي...

صبر كن دريچه قلبم رو باز كنم...

يك قفل شكسته و يك در قديمي زنگار گرفته...

واي...

اينجا چقدر قل و زنجير هست، اينجا چقدر رد پا هست...

رد پاهاي پر رنگ، كم رنگ، آشنا، غريبه...

اينجا چقدر تاريكه، چقدر سرده...

واي عزيزم، من رو ببخش...

من تو رو تو چه زنداني مخفي كرده بودم...

واي عزيزم اين اتاقك سرد و نمور جاي زندگي براي تو نيست...

چقدر دير فهميدم...

زنداني از بند گسيخته ام:من چقدر به تو ظلم كردم...

خداوند من رو ببخشه...

بگذار ببينم تو برايم چه باقي گذاشته اي؟!

بگذار ببينم ردپاهاي تو روي كدام تكه از قلبم باقي نمانده تا از آن سخن بگويم...

اصلا بگذار به دنبال واژه هايي بگردم كه ياد تو را برايم بميرانند...

واژه هايي كه از تو نگويند...

واژه هايي كه ياد تو را بميرانند...

Image hosting by TinyPic

+ میدونی کی نوشتم؟ پنجشنبه 11 اسفند1384ساعت   توسط مریم | 
كاش مي بودي...

درون چشمهايم را نگاه كن، چه مي بيني؟!

 

بدون تو خودم رو هم فرامو ش كرده ام...

بدون تو اونقدر خودم رو اسير زندگي كرده ام كه باور نميكني...

چقدر دلم روزهايي رو ميخواد كه تو به يادم بودي، برام ازعاشقونه هات ميگفتي و من رو اسير نگاهت مي كردي...

شايد من تنها مجرمي باشم كه زنداني شدن آرزومه...

تنها اسيري كه زندانبانش را عاشق شده...

اي كاش قبل ازآزاديم، قبل ازرها كردنم ميپرسيدي كه آدم شده ام يا نه؟!

توبه كرده ام يا نه؟!

نكند باز هم هوس زندان به سرم بزند...

اي كاش مي پرسيدي...

من هم بي درنگ ميگفتم كه پشيمان نيستم و تو بازهم با نگاه هاي خشمگين مهربانت قلبم را ميدريدي و من به آغوشت ميخزيدم و ميبوييدمت...

اي كاش از ميان تمام روزهاي خدا، تلخترينشان را برايم جدا نميكردي و در تقديرم حك نميكردي...

اي كاش خدايم نمي شدي و عاشقم نميكردي...

Image hosting by TinyPic

+ میدونی کی نوشتم؟ سه شنبه 9 اسفند1384ساعت   توسط مریم | 
برای بهترینها...
مرسی دوستای عزیزم...

چقدر خوبه که حرفام واسه تعدادی می ارزه...

چقدر خوبه که شماها هستین...

از کم اومدنم گله نکنین که خودم رو هم فراموش کردم...

مریم...

Image hosting by TinyPic

+ میدونی کی نوشتم؟ دوشنبه 8 اسفند1384ساعت   توسط مریم 
قطعه ای حرفه دل...

تو نيستي كه ببيني…

 

تو نيستي كه ببيني،

چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاري است

چگونه عكس تو در برق شيشه ها پيداست

چگونه جاي تو در جان زندگي، سبز است

هنوز پنجره باز است

((انگار))

تو از بلندي ايوان به باغ مي نگري

درخت ها، چمن ها و شمعداني ها

به ان ترنم شيرين

به ان تبسم مهر

به ان نگاه پراز افتاب مي نگرند

تمام گنجشكان، كه در نبودن تو

مرا به باد ملامت گرفته اند

((انگار))

ترا به نام صدا مي كنند

هنوز نقش ترا از فراز گنبد كاج

كنار باغچه ، زير درخت ها، لب حوض

درون اينه پاك اب، مي نگرند!

تو نيستي كه ببيني چگونه مي گردد

نسيم روح تو در باغ بي جوانه من

چه نيمه شب ها كز پاره هاي ابر سپيد

به روي لوح سپهر

ترا چنانكه دلم خواسته است، ساخته ام

چه نيمه شبها وقتي كه ابر بازيگر

هزار چهره به هر لحظه مي كند تصوير

بچشم همزدني،

ميان انهمه صورت ترا شناخته ام

به خواب مي ماند.

تنها به خواب مي ماند!

چراغ، اينه، ديوار، بي تو غمگينند

تو نيستي كه ببيني چگونه با ديوار

به مهرباني يك دوست از تو مي گويم

تو نيستي كه ببيني چگونه از ديوار جواب مي شنوم،

تو نيستي كه ببيني چگونه دور از تو

به روي هرچه در اين خانه است

غبار سربي اندوه بال گسترده است

تو نيستي كه ببيني دل رميده من

بجز تو، ياد همه چيز را رها كرده است

غروب هاي غريب،

در اين رواق نياز،

پرنده، ساكت و غمگين،

ستاره بيمارست،

دو چشم خسته من،

در اين اميد عبث،

دو شمع سوخته جان هميشه بيدار؟

تو نيستي كه ببيني!

 فريدون مشيري.

Image hosting by TinyPic

+ میدونی کی نوشتم؟ چهارشنبه 26 بهمن1384ساعت   توسط مریم | 
روز عشق...

بو کن، بوی عشق می آید...

 

در لابلای نوشته هایم، در خط به خط دوست داشتنهایم، در رگ به رگ عشق ورزیدنهایم به تو...

نمی دانم که این حرفها چه اهمیتی دارد؟!

بیچاره این همه احساس که توی یک قلب زخمی دارد جان میکند...

دلم برای قطره اشکهایم می سوزد که برای هیچ تلف میشوند...

نمیدانم دوباره چرا تورا یاد میکنم؟!

 نمی دانم دوباره چرا اسیر یک احساس بی ثمر می شوم....

عزیزم...

فردا روز عشق است، روز دوست داشتن...

می دانم که عجله میکنم برای ابراز عشقم، می دانم که یک روز زودتر از موعد عشقم را به پایت میریزم، می دانم که تو الان اصلا حوصله اش را نداری، می دانم...می دانم...می دانم.

آری، می دانم که علاقه ام پایش را از گلیم خود فراتر گذاشته، اما یک لحظه هم به حرفهای من گوش کن، یک بار هم که شده وقتت را برای دل من بگذار، بگذار فریادهای پر احساسم در گلو خفه نشوند، بگذار به تو بگویم که...

اصلا ولش کن، این حرفها چه اهمیتی دارد؟!

چه مهم است که من تورا دوست دارم یا نه؟!

چه مهم است که من به پای تو سبد سبد عشق می ریزم یا نه؟!

چه مهم است که من عذاب لحظه لحظه روزهای بی تو بودن را در قلبم تلنبار می کنم ؟!

مهم اینست که تو فردا را شاد و سرحال خواهی گذراند...

مهم اینست که اویی که دوستش داری به تو عشق خواهد ورزید، به تو خواهد بالید...

می دانم که او تو را سخت در اغوش خواهد فشرد تا بدانی که چقدر دوستت دارد...

بگذار سر به سینه من

تا که بشنوی

آهنگ اشتیاق دلی دردمند را...

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق

آزار این رمیده سر در کمند را...

بگذار سر به سینه من تا بگویمت

اندوه چیست...عشق کدام است...غم کجاست...

 Image hosting by TinyPic

+ میدونی کی نوشتم؟ دوشنبه 24 بهمن1384ساعت   توسط مریم | 
خاطراته پر از عذابت...

جانوری به نام عشق.........

 

صدای زنگ تلفن آزارم میدهد، از این همه انتظار برای هیچ عذاب میکشم...

تو چقدر به یاد منی؟؟؟؟؟؟؟

این بزرگترین سوالیه که صبح که از خواب پا میشم قبل از اینکه نور به سراغ چشمام بیاد، به سراغه مغزم میاد...

خودشو یه جوری سفت به سلولهای خسته ام میچسبونه که انگار دیگه هیچ وقت نمیخواد ازشون جداشه...

چرا هیچ وقت دلت نخواست حتی صدامو از کیلومترها فاصله دلت با من بشنوی؟؟؟؟؟

چه زود باورم شد اون همه اعداد مسخره که معیار سنجشه دوست داشتنت کرده بودی...

همیشه ازم میپرسیدی دوسم داری؟! منم میگفتم نمیدونم...

یعنی میدونستم...

مگه میشه اون جونوری که توی قلبت هی ورجه وورجه میکنه رو حس نکنی؟!

تو هم میگفتی مغروری...توی دلم بهت میخندیدم...

میگفتم بذار ندونه، اونجوری بیشتر دوسم داره...وای که چقدر تو رو نمیشناختم...

یادته میگفتم تو چی؟! دوسم داری؟!

میگفتی ۹تا دوست دارم...

اخم میکردم و میگفتم همش ۹تا؟!

میگفتی اینجوری نگو...۹تا از ۱۰تا...زیاد نیست که یکدفعه اینهمه دوست دارم؟!

گفتم چرا ۱۰تا دوسم نداری؟

گفتی اون دیگه دسته من نیست...اونو خودت باید به وجود بیاری...

تلاشتو بیشتر کن...

و من هم تلاشمو ۱۰۰برابر کردم یه طوری که ۳روز بعد گفتی خیلی داری اذیتم میکنی، حیف که ازت خوشم اومده وگرنه...گفتم وگرنه چی؟! گفتی وگرنه بدجوری اذیتت میکردم...

نمیدونی اون لحظه چه قندی توی دلم اب شد...نمیدونی اون لحظه چقدر بیشتر دوست داشتم...نمیدونی...!!!

صدای زنگه تلفن بدجوری عذابم میده...اخه همش منو مثل الان توی خاطراتم غرق میکنه...

هر روز ساعته ۸:۳۰ صبح...یادت میاد؟! قرارمون این بود که همیشه توی این ساعت تو به من زنگ بزنی...

باورت میشه؟ انقدر دوست داشتم که از ۷ بیدار میشدم...اخ چه روزایی بود...یادت میاد؟!

صدای زنگه تلفن بدجوری عذابم میده...

فردای اون روزی که قرار شد دیگه با هم نباشیم...نه، یعنی تو قرار گذاشتی که دیگه با من نباشی...

ساعته ۸:۳۰صبح تلفن زنگ زد، نمیدونی چجوری از اتاق دوییدم، یه دفعه یادم افتاد که قرار نیست دیگه زنگ بزنی، انقدر بغض کردم که اگه اونجا بودی خودت واسه تنهاییم اشک میریختی...

رفتم توی اتاقو گریه کردم، انقدر گریه کردم که...که نه خوابم برد و نه فراموشت کردم...

و هنوز بعد از این همه ماه، صدای تلفن بدجوری عذابم میده...

خانه به دوش تو شدم

بنگر که مرا تا کجا کشاندی

عاشق روی تو شدم

تو که جان مرا به لبم رساندی

ای با تو بودن حسرت دیرینه من

ای راز عشقت تا ابد در سینه من

ای با تو بودن حسرت دیرینه من...

از تو بریدن خیلی سخته نازنین

به تو رسیدن خیلی سخته نازنین

از تو بریدن خیلی سخته خیلی سخته نازنینم

به تو رسیدن خیلی سخته خیلی سخته نازنینم...

 

Image hosting by TinyPic

+ میدونی کی نوشتم؟ دوشنبه 17 بهمن1384ساعت   توسط مریم | 
بهونتو میگیرم...

 برگ از درخت خسته میشه، پاییز همش بهونه است…

 

بهونم توی زندگی تو نبودی، اما اعتراف میکنم که با رفتنت بهونه ای ندارم برای زندگی ...

چقدر به در اغوش کشیدن بازوانت نیاز دارم...

چقدر به غرق شدن توی چشمات نیاز دارم...

چقدر محتاج صدای گرمتم...

این اولین باریست که احتیاجاتم رو برات بازگو میکنم...

شاید حق با تو باشه...

شاید تو راست میگفتی...

شاید من واقعا بیش از حد مغرور بودم...

اما کاش یکبار، فقط یکبار امتحان میکردی...

شاید به خاطر بودن با تو از غرورم میگذشتم...

از کجا حدس زدی که من درست نشدنیم؟!

از کجا یقین پیدا کردی که به راحتی فراموشت میکنم؟!

چرا به جای من هم تصمیم گرفتی؟!

به چه حقی به خودت اجازه دادی تا نابودی عشقمو ببینی؟!

به چه جرمی مجازاتم کردی... اون هم به این سنگینی؟!

نمیدانی که چقدر دلم هوای نگاهت را کرده، بوسه ای بر گونه ات را میخواهم، لبخندی ازسرعشق...

میبینی، هنوز دیوانه ام...

Image hosting by TinyPic

+ میدونی کی نوشتم؟ چهارشنبه 12 بهمن1384ساعت   توسط مریم | 
تئاتر...

بچه های کوچه پشتی...

 

سلام سلام سلام...

امروز توپ توپم...

همیشه وقتی خستگی امونم رو میبرید میومدم توی نت؛

اما امروز که فکر کردم با خودم گفتم دوستی که توی غم کمکم میکنه باید توی شادیهام هم شریک بشه...

پس دوباره سلام...

دیشب رفتیم تئاتر(یه تئاتر بی نظیر) بچه های کوچه پشتی...

وای انقدر خندیدیم که نگو...

ساعت 1:00نصفه شب ...

خیلی حال داد...

بعدش هم وقتی که همه توی خونه ها خواب بودن، ما مثه خلا توی خیابونهای نیاورون میچرخیدیم و اهنگ :دنیا دیگه مثه تو نداره (بنیامین) رو جیغ میزدیم...

بهتون پیشنهاد میکنم که اگه این تئاتر رو ندیدین حتما برین و حالشو ببرین...

یکی از دوستای من برای سومین بار اومد و دید...

جریانشو تعریف نمیکنم تا برین ببینین(اگه میخواین روحیتون کلی عوض شه...)

فقط اینو بگم که بچه های کوچه پشتی فقط تا دوشنبه این هفته توی بولینگ عبدو(بالاتر از پل صدر) اجرا دارن...

چون محرم شروع میشه و بقیشم که خودتون میدونین...

دوستون دارم...مریم.

Image hosting by TinyPic

+ میدونی کی نوشتم؟ جمعه 7 بهمن1384ساعت   توسط مریم | 
یک خبر خوب...

  یک خبر خوب:

 دیگر دوستت ندارم...

حس نبودن تو، شیرین تر از بودنهای پر از عذابت به تسخیرم می کشد.

یاد تلخ و گس دورنگی هایت مزاجم را آزرده می کند، اما مهم نبودن توست که آرامشم می دهد...

هنوز جمعه ای که ترکم کردی، فراموشم نکرده...

نیمکتی که هیچگاه به بهانه سرما، رویش ننشستی تا مدتها بعد از رفتن تو مرا به خود چسبانده بود.

چرا بودنت را آرامش اشکهایم نکردی؟!

میدانستی فقط دستهای گرم تو تاب اشکهایم را می آورد، چشمهای من هنوز برای تحمل شکسته شدن خیلی کوچک بود...

دلم چطور بار آن همه بغض را تاب آورد؟!

ای کاش میفهمیدی چه حرفهایی را تحمل کردم و هنوز نگاهم را از چشمهایت بر نداشتم، تا مرا مجرم به مغرور بودن نمی کردی...

ای کاش میفهمیدی جواب خداحافظی بی معطلیت را ندادن چه معنی میدهد تا مرا به لجباز بودن متهم نمیکردی...

کاش آرزویت را نابود نمیکردم و شکسته شدن غرور چشمهایم را می دیدی...

چقدر خاطرات تو مرا در خود غرق میکنند...

چقدر فکر کردن به تو آزارم می دهد...

چقدر عشق بزرگ است و من و تو چقدر با آن فاصله داریم...

اما دیگر مهم نیست عزیز روزهای دور!!!

من می خواهم به ضربات زمانه عادت کنم، من می خواهم دوری تو را تحمل کنم، من میخواهم جای خالی تو را ببینم، من می خواهم...

...می خواهم بزرگ شوم.

Image hosting by TinyPic

منتظر لحظه ای بودم که دستانت را بگیرم، در چشمانت خیره شوم و دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم...

منتظر لحظه ای بودم که در کنارت بنشینم، سر روی شانه هایت بگذارم،از عشق تو و از داشتن تو، به خود ببالم... 

منتظر لحظه ی مقدسی که تو را در اغوش بگیرم و بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم...

اما دیگر دیر است برای تو را بخشیدن...

برای از تو گذشت کردن و تو را عاشق بودن... 

+ میدونی کی نوشتم؟ یکشنبه 2 بهمن1384ساعت   توسط مریم | 
عروسک مغرور تنها...

عروسک مغرور تنها...

دوباره بی خیال بی خیال، از پس روزهای سرد و یخ زده می گذرم.

نه نگاه عاشقانه ای به این آدمکهای خاکی و نه چشمان اشکباری رو به آسمان.

نه دستانم می لرزند و نه التهاب قلبم دیوانه ام می کند...

دوباره بی خیال بی خیال، از کنار آغوشهای پر از محبت نیمکتهای گوشه پارک می گذرم و به زمین چشم می دوزم.

نه لبخندی بر لب و نه شوق پروازی در دل...

دوباره می گذرم، نمی مانم...

این شهر پر از تلخی و ناکامی عذابم می دهد.

این روزهای نامهربان نابودم می کنند...

می روم، می گذرم، نمی مانم...

آرزوهایم در دل، گامهایم پر تردید، پرستوی عشقم از آشیانه ای به آشیانه دیگر...

به دنبال چه می گردی؟!نمی دانم...

نگاهی منتظر توست که خسته نمی شود، چه می خواهی از این زندگی؟!نمی دانم...

دخترک...مرد سوار بر اسب سپید، از پشت ابرهای آسمان ها، با چشمان مشکی و خمار را پری دریایی می دزدد...

تو برو فکری به حال آرزوهای خودت بکن...

Image hosting by TinyPic 

 

+ میدونی کی نوشتم؟ چهارشنبه 28 دی1384ساعت   توسط مریم | 
عاقبت عشق کاذب تو...

عاقبت عشق کاذب تو برایم فاش شد...

میدونی سخت ترین احساس برای یه دختری که احساسشو نابود شده میدونه،چیه؟!

اینکه پسر آرزوهاش، کسی که شبهای زیادی رو به یادش و نه فقط به یادش، که به عشقش به صبح می رسوند؛حالا جلوی چشماش دم از یه عشق دیگه بزنه... 

اینکه مرد رویاهاش با همون لبهایی که روزی به اون ابراز عشق می کرد، حالا به راحتی یک بوسه دیگری رو غرق لذت می کنه...

ای کاش اون رقیب، معنی این همه احساسی که به پاش ریخته میشه رو می فهمید؛

ای کاش با نامردی جواب این همه محبت رو نمی داد...

پسرک احمق؛ تو از عشق و علاقه چی سرت میشه که دم از دوست داشتنهای مکرر می زنی؟!

ای کاش به خاطر دختر چشم درشت مو مشکی می رفتی؛ نه به خاطر یه مشت دود...

آره؛ صد سال دیگه هم که بیای باز هم می گم: یا اون سیگار لعنتیت، یا من...

 کدومشو می خوای؟!

هنوزم داد میزنی که دوسش دارم؟!

 نمیتونم بذارمش کنار؟!

تو لیاقتت همونه که بوسه هاتو با یه مشت نامردی و دود عوض کنی...

آره؛ تو بی لیاقت تر از اونی بودی که بهت ابراز عشق بشه!!!

می فهمی چی می گم؟!

بیچاره من؛ تو خودت مقصر نیستی، تو لیاقت دوست داشته شدن نداری...همین.

Image hosting by TinyPic

+ میدونی کی نوشتم؟ جمعه 23 دی1384ساعت   توسط مریم | 
یک لحظه دوست داشتنت...

 میگفتم، یک لحظه دوست داشتنت برای تمام عمرم کافیست، اما...

اما حالا که دوستت ندارم...

خدایا، عمرم کافیست...

 تمام دلتنگی را از مشکی چشمانم به رسم خاطره به حافظه ات بسپار...

 من چمدانی به بزرگی دلتنگی هایم بسته ام.

 وای... چه آورده ای بر سر من؟!

 وای... کجای حرفهایم دل نه چندان مهربانت را آزرد؟!

 اما، تو نگران چیزی نباش عزیزم...

 من همه چیز را برداشته ام و دیگر بر نمیگردم، حتی به بهانه ای...!

 حتی در لابلای قلبم بوسه هایت را نیز پنهان کرده ام...

 تو نگران چیزی نباش عزیزم...

 نمی دانم رفتنم چقدر دردناک است، اما امیدوارم تابوت آرزوهای روی شانه ات،

 به سنگینی بار چمدان دلتنگی های من نباشد...

 فقط...فقط، لطفی بکن

لگدی به این دنیای وارونه ام بزن

 شاید دیگر

نبضم نزند...!

Image hosting by TinyPic

+ میدونی کی نوشتم؟ یکشنبه 20 شهریور1384ساعت   توسط مریم | 
انقدر برایت مرده ام...

 آنقدر برایت مرده ام که نمی دانی کجا خاکم کنی...

 امشب میان خش خش پاییز پرسه میزنم،

 چشمهای تو را...

 تو را که دیگر نیستی، اما یادم باشد که هنگام

 بازگشت، شانه هایم را جا بگذارم...

 شاید یکروز غرور چشمهایت بشکند، در همین راه...

Image hosting by TinyPic

 

کسی چه می داند!

+ میدونی کی نوشتم؟ شنبه 19 شهریور1384ساعت   توسط مریم | 

" width="115" height="40" BGCOLOR="#000000" loop="infinite" autostart="true">
<body onLoad="window.alert(از كوچه پس كوچه هاي خزان كه بگذري، در اخرين كوچه بن بست خانه من است، خوش امدي عزيزم...);" onUnload="window.alert(فقط يك حرفه ديگر،بغضم را با نبودنت نشكن...);"> </body>